X
تبلیغات
رایتل

سرزمین موعود

تضاد بین رفتن و ماندن

وقتی آدم در مورد مهاجرت فکر می کنه یک جنبه هست که زیاد توجه بهش نمیشه و اون دوری از خانواده است. اونقدر درگیر مسایل پول و شغل و آینده و سفارت و وکیل میشیم که اصلا به این فکر نمی کنیم... ولی وقتی کارها رو غلتک میوفته و ذهن آسوده میشه تازه آدم با خودش فکر می کنه که یعنی من می خوام پدر، مادر، خواهر و برادر و همه فامیل و دوستام رو ول کنم برم ۱۵۰۰۰ کیلومت دورتر برای همیشه؟ وقتی این سوال به ذهنم میاد واقعا احساس لرزش تردید رو تو زانوهام حس می کنم. البته هنوز اولشه... بذارین پای هواپیما که رسیدیم... 

۲ سال پیش که خواهرم رفت فرانسه برای تحصیل (تازه نه برای همیشه)، مادرم تا چند ماه با اینکه ۳ تا بچه دیگه دور و برش بودن، هر وقت نوشته یی، عکسی، کتابی یا لباسی از خواهرم می دید و خاطره ای به یادش میامدُ یه جا آروم تو خودش فرو میرفت و بیصدا اشک می ریخت...خیلی دردآوره.  حالا اون یکی خواهرم هم داره میره فرانسه و من هم که کانادا. نمی دونم چی به سر پدر و مادرم میاد... گرچه خودش که پارسال یک ماه رفت فرانسه از اونجا به من تلفن کرد و گفت اینجا یک دنیای دیگه ست و انسان انگار دوباره متولد میشه. همیشه داره منو تشویق به مهاجرت میکنه.

و اینجاست که شما در یک تضاد احساسی و عقلانی گیر میکنین و گاهی تا سرحد دوپاره شدن کشیده میشین.